![]() |
![]() |
|
| آموخته هایم را کنار هم جلوی آئینه گذاشتم تنها آئینه ی خانه شکست و من ، کور روزگار شدم ... |
|
گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم اما تو در کنارم بودي و نفسهايت يخ ارزوهايم را باز مي کرد
گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم اما تو مثل ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي کردي من در کنارت بودم بي انکه شور و نوايي داشته باشم . بي انکه بدانم تو از خورشيد گرمتري. بي انکه بدانم تو از همه شعرهايي که من از بر کرده ام شنيدني تري من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم نمي دانستم از اسمان و زمين چه مي خواستم هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي مي گشتم که مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد من انگارمنتظر بودم که کسي بيايد که قلبش زادگاه همه گلها باشد وقتي به من نگاه مي کردي چشمهايم را بستم وقتي در جاده هاي خاطره غزل خواندي ايستادم و خاموش ماندم مهربانانه امدي سنگ دلانه رفتم از شکفتن گفتي از خزان سرودم ناگهان مه همه جا را فرا گرفت حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهاي مهاجر رفتند شب امد و چراغها نيامدند ظلمت امد و چشمهايت نيامدند شب در دلم چنان خيمه زد که انگار هزاران سالقصد اقامت دارد کاش ني ها از جدايي من و تو حکايت نمي کرد اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي شود و من از قاب ان به افق نگاه کنم و انقدر دعا بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي. اکنون دوست دارم همه باغهاي زمين را بگردم انگاه بهترين گلهاي دنيا را بچينم و تقديمت کنم...........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 21:57 توسط امین |
|
|
گفتی عاشقی را از پروانه بیاموز
آموختم ... سوختم ... اما تو حتی لحظه ای زیر پایت را نگاه نکردی تا ببینی چگونه خاکسترم را فرش راهت کردم تا عبور کنی تا بگذری و راهی شوی به سوی خوشبختی ... به سوی عشق ... اما تو... بمانداین نیز بماند کنار ناگفته های دیگرم که بغضی سنگین شد و نفس کشیدن را زجرآورترین موهبت الهی ساخته بماند... * * * بی تابِ مرگم "مرگ ! ای نزدیک ترین آغوشت را هدیه می دهی؟ " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 21:49 توسط امین |
|
|
نیلوفران آبی در مرداب هستی بر پهن آب می لغزند، عشوه گری می کنند و چه
بسیار دلها را در هوس چیدن خود به تب و تاب می اندازند.و چه تنها و بی کس اند این نیلوفران که به جز ساقه های خود هیچ تکیه گاهی ندارند. کیست که بر قایق سر نوشت بنشیند و علیرغم خطرات مرداب خود را به نیلوفر تنهای برکه برساند،آن را بچیند و بر قلبش که دیوانه وار می تپد بنهد و غزل خوش آشنایی سر دهد....اما با تمام اینها باید مراقب بود تا شکارچی بی رحم مرغکان برکه،نیلوفر تنهایمان را زیر پای قایقش بیرحمانه له نکند ...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 19:39 توسط امین |
|
|
یک سال گذشت...
با تموم خاطرات بد و خوبی که داشت... دلم یکم گریه می خواد.... اما دیگه بغضم و نمی شکونی.... پ.ن:یه سال دیگه گذشت .....راستی دلتو خونه تکونی کردی یا هنوزه ؟ پ.ن:من از خدا میخوام که امسالم مثل سالهای قبل نباشه....! پ.ن:در ضمن برای تمام مردم سال خوب و سرسبزی رو آرزو میکنم .....! پ.ن:دیگه دیگه دیگه .........بابا دنباله چی میگردی دیگه نداره ....! سال نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 19:53 توسط امین |
|
|
مي خواستم فراموشت كنم اما هرگز نگفتي چرا ؟ نپرسيدي چرا ؟ چرا كسي كه تو هميشه ساده از آن مي گذشتي حاضر شده است قلب خود را به دار آويزد و تمام وجود خود را دفن كند
دليلش را مي داني ؟؟؟؟؟ چون آرزويم بود كه تو شاد بماني با آنكه دوستش داري ... من خودم را قرباني تو كردم كه از من آسيبي نبيني دلم را لگدمال احساسات تو كردم كه غمگين نباشي نمي دانم از اين پس چه خواهد شد اما از احوال خود آگاهم كه بي تو خواهم مرد ... همانند آن ماهي بدور از دريا ... اينك برو خوش باش كه نذر اين شاديت قرباني وجودم بود ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 12:6 توسط امین |
|
|
دنبال جایی میگردم که تو نباشی. آنقدر خجالت زده ات هستم که دیگر نمیتوانم در چشمانت نگاه
کنم. راستی کجا بروم که دیگران باشند و تو نباشی؟ همان هایی که من را دوره کردند تا تو را در نظرم کمرنگ سازند و آخر تنهایم گذاشتند. ولی نه،نه! تنها نیستم تو هستی همه جا با منی ، از همه بیشتر به خودم بد کردم و به تو ، باز تو ماندی و نرفتی باز تنها نماندم چقدر توبه شکستم، چقدر کوتاه فکر کردم ، سیاه شنیدم و خاکستر پر رنگ بودم و تو چقدر تحملم کردی . مدتی خودم رو گول میزدم و اشتباهاتم رو پای روزگار بد و شرایط بدتر می نوشتم بعضی اوقات از زمین و زمان خسته می شدم و برای رفع کسالت و ناراحتی ام دست به هرکاری می زدم ولی باز تو پا برجایی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 12:30 توسط امین |
|
|
نمی دانم چندمین نامه است که به نشانی آب و آیینه برایت می فرستم ! نمی دانم دفترم چند برگ داشت اما این آخرین برگ است که آنرا هم به نام تو آراسته میکنم . لااقل یکبار در خوابم بیا تا بپرسم نامه هایم به دستت می رسد یا نه ؟ اگر نامه ها به دستت نمی رسد از دوری ِ راهست یا خیانت باد ؟ راه تو که دور نیست همین جاست با هر تپش قلبم در من جاری می شوی و دوباره بر می گردی… شاید راه من دورست ؟!کجایند آنها که می گویند انسان فراموشکار است ! بیایند ببینند ، بعد از این همه سال چگونه برایت دلتنگ می شوم ! باور کن برای یافتن گوشه ای از پیراهنت ، تمام گلها را بوسیده ام و تمامی پروانگان را مژدگانی ِوصلت داده ام . بگذریم . اینبار اگر نامه ام را خواندی برای ِ نجابت گل های مریم هم که شده چند کلمه ای برایم بنویس ! مقصد همه ی نامه هایم به تو ختم می شود … من هنوز رفتنت را باور نکرده ام. آن روز که عشق عزم طلوعی دوباره کرده بود و نگاه نجیب تو زخم تنهایی ِ مرا چاره می کرد به امروز که فرصت دیدار از دست رفته است نیندیشیده بودم و اینکه فکری برای این دل ِ هیچکاره کنم.آن روز که دلم برای خاطر باران مقابل چشمانت زانو زد ، می دانستم که دست مهربان خدا چگونه بر بند بند ِ نگاهت عطر شب بو پاشیده است. و حالا ...و حالا دوباره خاطره ها زیر پای ِ فاصله ها تمام جان مرا ریشه ریشه میخورند که دست ِ فاجعه آمد و قلب هامان را پژمرد. شهاب و ماه شکستند و تلخی ِ سکوتم حتی تا آسمان هم رفت. میدانم که اگر باز هم بگویم همین خدا بود که دست رد بر دل هامان زد مثل همیشه می گویی این رسم عشق نیست عزیزم !دیگر کار از این حرف ها گذشته است . من حتی از اینکه ببینم دست باد بر گیسوان ریخته ات تشر می زند ، آشفته می شوم .خودت هم خوب می دانی که چنان مثل درخت در دلت ریشه دوانیده ام که دیگر حتی صدای " تبر تبر " گفتنت هم فایده ندارد. من هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نکرده ام...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 20:6 توسط امین |
|
|
وقتی همه می يان و می رن و هيچ کس به خاطره ها دل نمی بنده
من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها! فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق. شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های بی دليل خراب کردن و عاشقی رو حس شک و ترديد و خستگی پر کرد. دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته از این روزها..دلم تنگ است.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 20:4 توسط امین |
|
|
ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه میرسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله های سرخ را به گوش جان می رسانی. دوباره سکوت تاریخ را درهم می شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره ها آزاد می کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می کند. و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری! محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 دی1386ساعت 19:33 توسط امین |
|
|
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 20:5 توسط امین |
|
|
من هم این عید فرخنده رو به همه ی شما
دوستای خوبم تبریک میگم
عید غدیر خم مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 دی1386ساعت 19:57 توسط امین |
|
|
خیلی سخته که غرورت به خاطریه نفر بشکنه
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما اون بگه : دیگه فراموش کن... خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی... خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه... چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه و تو می مونی و خودت و تنهاییت و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد. اما وقتی یاد گذشته ها می افتی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدم امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 19:54 توسط امین |
|
|
صادقانه سخن راندم اما حتی پرنده ای نبود که ندایم رابشنود باخود فکر می کردم اگر پرنده ای نیست
یکی هست که باورم باشد دستانم را برروی زانوانم گذاشتم تا او را در ذهن خود مرور کنم روز اول با خزانه ای ازعشق و محبت به دیدارم آمد او را راندم روز دوم مملوتر از روز اول به نظر می آمد دستانش لبریز از دلفین عشق بود در یک لحظه قلبم ریخت ازخود بیخود شدم هیچ چیزی دست خودم نبودچشمانم جز عشق اون چیزی را نمی دید وحالا...حالاماندم تک و تنها آخه تو که اهل عشق نیستی چگونه نقش یه عاشق اینقدر ماهرانه بازی می کنی من با روز اول هیچ فرقی نکردم عشقم روز به روز افزون می شود تو اوایل فقط تحسینم می کردی اینقدر که شرمنده می شدم اما بعد بهانه تراشی را آغاز کردی درصورتیکه من همونی هستم که بودم میدونم بهم حق نمیدی داشتم خودم رو برای هرخطری که ممکن بود تهدیدم کنه آماده می کردم اما باز تو نذاشتی تو که باورم نداری چرا نمیذاری تو بدبختی خودم غرق باشم حالا اصلا دوست ندارم حرف بزنم فهمیدم که سکوت بهترین مرهمه میروم تا قلبت را تنگ نکرده باشم میروم تا آسوده زندگی کنی تا اونوقت کسی نباشه که قلبت رو تسخیر کرده باشه من میرم اما یه چیزی رو بدون که من به تو عادت نکردم من عاشقونه دوستت دارم و تو رو با تمام وجود حس میکنم هیچ کی نمیدونه چرا میرم مطمئنم یه روز که درکمال خوشبختی هستی یادم خواهی کرد و راز رفتنم روخواهی فهمید امروز دارم میرم تاشاید کمی تو در نبود من چند روزی رو راحت زندگی کنی. برایم دعا کن. ازعشق سیرم مرامردن بس است...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 20:52 توسط امین |
|
|
قلبم سنگين است. ديگر نميخواهم کوله بار خاطراتت را به دوش بکشم. نميخواهم شب و روز به انتظار روز عذاب تو بنشينم. تصميم دارم تو را با تمام خوبيها و بديهايت فراموش کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم تا همه باور کنند تو براي من مردهاي. اين روزها شنيدهام کسي قلبت را شکسته است. ميدانم بخاطر قلب شکسته خودت از من حلاليت خواستي. ميدانم تصميم داري به سوي سرنوشت خود بروي و دستي را که از من دريغ کردي در دست ليلاي ديگري بگذاري. ديگر برو. به سلامت مسافر. پشت سرت نه اشکي هست و نه آهي. اينجا کسي دلش براي تو تنگ نميشود. حيف از روزهاي خوش جوانيم که به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که دستهاي پاييزي تو لايق جوانههاي بهاري قلبم نبود. نميخواهم با يادآوري تو و خاطراتت لحظههايم را خراب کنم؛ زندگيم را در اين حالتي که هست دوست دارم... مخصوصاً در کنار دوست عزيزي که براي تاريکيهايم چراغ آورد و زخمهاي به جا مانده از خنجر تو را التيام بخشيد. خاطرات خوب و بد تو را براي هميشه به خاک ميسپارم و تو را به خدا...! خداحافظ مسافر... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 آذر1386ساعت 9:41 توسط امین |
|
|
تا حالا شده يه دنيا اشک بريزی ؟
تا حالا شده کسی نباشه اشکاتو پاک کنه ؟ تا حالا شده دلت زانوهای مامانتو بخواد ؟ تا حالا شده دلت دست نوازش باباتو بخواد ؟ تا حالا شده دلت واسه بی کسی و تنهايی ات بسوزه ؟ تا حالا شده بری جلوی آينه خودتو ناز کنی و گريه کنی ؟ تا حالا شده تو آينه دست ببری و بخوای اشکاتو پاک کنی ؟ تا حالا شده با دو تا دستات خودتو بغل کنی و بگی گريه نکن عزيزم ؟ تا حالا شده لبهات از گریه بلرزه ؟ تا حالا شده ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 20:0 توسط امین |
|
|
دیدی چه زیبا غرورم را شکست ؟ و چه عاشقانه نیازهایم را لگدمال کرد ! شنیدی که چگونه بیصدا قلبم شکست؟ دیدی چه آسان از وفاداریم گذشت ؟ چه آرام ازاین طوفان گذشت! مرا به که فروخت ؟ به ارزَنی ، به ارزانی ! اینگونه بود رمز اشک بی پناهم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 آذر1386ساعت 10:32 توسط امین |
|
|
*•.بـــــــــــــــــــــــــــــمون.•* *•.
... بــــــــــــــــــــمـــــــــــون ... .... تو بگو سرد هوا منم می شم خورشید تو .... .... تو بگو که نا امیدی منم می شم امید تو .... .... تو بگو دلم گرفته از همه دو رنگیا .... .... مشکی می شم مظهر یه رنگی،واسه تو .... .... تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون .... .... به خدا التماس میکنم گریه کنه برای تو .... ....................نــــــــــــــــــرو................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 20:12 توسط امین |
|
|
وقتي مي خوايي از غربت و دوري بنويسي شايد مسافرها و غربت نشين ها از همه بيشتر دوست
داشته باشن كه نوشته هات رو بخونن . ولي نمي خوام از غربت اونا بنويسم ، مي خوام از غربت خودم حرف بزنم ؛ مي خوام از جايي بگم كه با اينكه همه رو مي شناسم و به ظاهر دوست اند ولي خيلي غريبم.شايد غربت مثل آغاز يك نوشته بمونه آخه هميشه شروع نوشتن مي تونه خيلي سخت باشه ... همين كه عزيزت نگاهش رو ازت بگيره و وجودش رو كنارت احساس نكني اونجا مي تونه برات آخر غربت نشيني باشه . نمي دونم چرا اين روزا هر جا كه مي رم مردم دارن يك شعري رو زير لب زمزمه مي كنند ومي گند: غربت من هر چي كه هست از با تو بودن بهتره........خداي من يعني دوري از عزيزت اينقدر مي تونه براشون قشنگ باشه كه حتي براش شعر هم مي گند؟ دلم گرفته؟ آره...ولي تو از كجا فهميدي؟ مگه تو هم به اين وبلاگ سر مي زني؟ يادته مي گفتي نبايد از هم خاطره ايي داشته باشيم غافل از اينكه درد و دل با قاب عكست منو تنها نمي ذاشت... وقتي به گوشت رسيد بيا كه داره خودشو مي كشه اومدي و قاب عكستم ازم گرفتي و ديگه بهونه ايي براي زندگي ندارم... راستي نگفتي از كجا فهميدي دلم گرفته؟ از نوشته هام؟ ...آره فهميدم قلب من توي سينه تو داره مي تپه ، ولي تو با وفا قلبتو بردي يك جايي كه ديگه دستم بهش نرسه.... بي خيال خيلي وقته به اين غربت نشيني عادت كردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 آذر1386ساعت 19:16 توسط امین |
|
|
دیگه تموم
تعطیل شد....!!؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت 18:40 توسط امین |
|
|
دلم تنگ شده واسه اون روزا که من بودم و اون دلم تنگ شده واسه اون دوستت دارم گفتناش که
همیشه میگفت ۷ تا دوستت دارم واسه روزایی که به خاطر تعیین ساعت زنگ زدن به هم جر و بحث میکردیم واسه این که میگفت امین هی تو حرف خودتو میزنی منم کوتاه میومدم و میگفتم باشه هر چی تو بگی دلم تنگ شده واسه اون روزی که اول صبح به من زنگ زد و باهام دعوا کرد دلم واسه اون روزایی که هی میگفت نمیایی اینجا پیشم منم هی بهونه می اوردم ولی خیلی دلم میخواست برم پیشش ... دلم واست تنگ شده میدونی ؟؟؟؟؟ پ.ن:دلم واسه بعضیا که نمیدونن تنگ شده !.. پ.ن: غروبای اهواز لب کارون بدون تو خیلی دلگیره !.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آبان1386ساعت 12:25 توسط امین |
|
|
زمان..
همون مفهومی که دنیای من توش گم شده دنیای من , دنیای کوچیک من دنیایی که از وجود تو رنگ می گیره می خوام جلوی حرکت ابر ها رو بگیرم این خواسته رو از من نگیر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 18:50 توسط امین |
|
|
دیشب برای دلم دلتنگ شدم
و صبح از لابلای خمیازه های نیلوفر دلتنگی ام را شخم زدم و هر چه گشتم تو نبودی می خواستم چند دانه محبت قرض بگیرم و نهال محبت بکارم افسوس ! دلم راضی نشد برای دلتنگی هایم سایه باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 18:34 توسط امین |
|
|
سلام بچه ها ببخشید که این چند روزه نتونستم بیام آپ کنم اخه حالم خیلی بد بود
حالا اومدم اینجا که دوباره آپ کنم پس تنهام نذارین فقط خواهش میکنم که کسی سوال نکنه که واسه چی حالت بد شد باشه ......!!!؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 18:0 توسط امین |
|
|
میخواد بره سفر . ازم خواست بدرقه اش نکنم . ازم خواست احوالشو جویا نشم . ازم خواست اگه رفتم اونجا مثل یه غریبه باشم . ازم خواست مزاحمش نشم . اینجوری خداحافظی کرد .......... میخواد بره و فکر نمی کنه با گریه هام ، یه کاسه پر از اشک پشت سرش میریزم و اون هرگز نمی فهمه . نمی فهمه تو راه سفر تنها نیست ، منم باهاشم ، منم با خودش می بره . اما نمی بینه وجودم تنها میشه ، مثل همیشه ....... شاید هیچ وقت نشنوه از بدو رفتنش ترانه های دلتنگی رو تو دلم سر دادم ، نه ...... نمی شنوه ..... موقع خداحافظی مثل یه کبوتر خسته بال ، فقط نگاهش می کنم و تا نفس دارم دنبالش پرواز می کنم . نه ..... نمی فهمه کی با همه ذرات وجودش دعاش کرد ..... نمی فهمه چرا اینقدر کوله بارش سبک شده . نمی فهمه چرا احساس دلتنگی نمی کنه . نمی فهمه چرا راه سفر به نظرش زیباست و چرا این همه کبوتر تو جاده پرواز می کنن ........... نه ...... بزار آروم بره ............ بهم گفت : هیچ وقت نرم دنبالش ، شاید شاهزاده ای که قراره با اسب سپیدش بیاد سراغش ، منو کنارش ببینه و برگرده ..... اما نمی دونه شاهزاده ها هم گاهی لباس گدایی می پوشن ........... نمی فهمه بغض یعنی چی ؟؟؟؟؟ وقتی نتونم بدرقه اش کنم . وقتی نبینه با نگاه پر التماس ، وجودم رو کف دستهای یخ زده ام گرفتم و تقدیمش می کنم تا با خودش ببره....... و هیچ وقت نمی فهمه بعد رفتنش ، چرا همه می گن یه دیوونه ، تنگ غروب با گیتارش کنار جاده ، ترانه دوری پر از غمی رو می خونه ...... سفر آغاز تنهایی نیست ...... آغاز دوباره دلتنگی شعر من است .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 12:57 توسط امین |
|
|
به احترام اونی که رفت... اونی که به خاطر تو ، رفت... اونی
که رفت تا رفتنش ، ترجمه ديگه ای از بودنش باشه ... اونی که رفت تا يادت باشه اين دفعه هم اين تويی که بايد بمونی... اونی که گفت "فقط منو ببخش" و رفت و تو بهتر از هر کسی می دونستی که اين تويی که اون بايد تو رو ببخشه... واسه نبودنهات، واسه اينکه تمومش نکردی ، واسه اينکه موبايلت ، هر وقت تو رو می خواست ، شارژ نداشت، واسه اينکه هر وقت می خواستت ، نبودی ، واسه اينکه دلشوره رو به همه دوست داشتن هاش ، تزريق کردی، واسه اينکه اشکش رو ديدی ، واسه اينکه می فهميدت، واسه اينکه "عرضه" نداشتی ، واسه اينکه لجبازی کردی ، واسه اينکه واست نوشت که نمی تونه فراموشت کنه،واسه اين که هر روز با يکی ميديدت، واسه اينکه وقتی داد زدی و عينکش رو پرت کردی رو داشبورد ماشينت ، فقط نگاهت کرد ، واسه اينکه با نبودن های تو موند، واسه اينکه بود... حالا هم يادت نره ، اون رفت که تو زندگی کنی. ادای زنده ها رو در بياری. پس بلند شو و به نمايش مضحک زندگيت ادامه بده... يادت نره که بعضی وقتا ، رفتن ، ناب ترين شکل دوست داشتنه... بعضی وقتا رفتن ، خود موندنه... بايد خرد نشی از رفتنی که اين شکليه... بايد له نشی... بايد خيسی چشمهات رو پنهون کنی به حرمت چشمهای خيسی که ديدی...بايد نذاری فکرايی که روزی هزار بار تو رو می کشه و زنده می کنه ، کار رو تموم کنن... اما مگه می تونی ؟ مگه ميشه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 19:45 توسط امین |
|
|
حالم بد است... ميدونی؟ نه... ميدانم که نمیدونی... حالم بد است... بيا دست همو بگيريم و فرار کنيم از اينجا... بعد همدیگرو بغل کنيم و با هم ديگه گريه کنيم... ميای؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 19:41 توسط امین |
|
|
داشتم فکر مي کردم به ماندن و رفتنت،
نفهميدم چه شد ... ديدم رفته اي! ... بعد يک دفعه دلم خواست همه ي باورهاي تلخم را بريزم دور؛ "عشق در نرسيدن است. با وصل، عشق مي ميرد." نفرين به باورهايم! بعد يک دفعه دلم خواست همه ي فاصله ها را پاک کنم؛ "هميشه فاصله اي هست" نفرين به فاصله! بعد نگاه کردم ديدم، چه تنها شده ام. ديدم چه قدر دلم هوايت را کرده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 19:34 توسط امین |
|
|
سلام بچه ها خودمم نمیدونم میخوام چیکار کنم اخه می ترسم که خدا اون دنیا منو نبخشه در واقع ترسی از این کاری که میخوام بکنم ندارم چون یه بار امتحان کردم میدونم که چه اثراتی داره اثراتشم جز گناه هم چیزی نیست در واقع این کاری هم که دارم میکنم به خاطر یکیه در واقع به تصمیم اون ربط داره که من این کارو بکنم یا نه به هر حال من منتظر تصمیم اون هستم در واقع منتظر جواب اون به هر حال سرتون و درد نیارم .
فقط فقط اون برام مهمه همین .... !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 20:56 توسط امین |
|
|
ضربت خوردن و شهادت امیر مومنان حضرت علی ابن ابیطالب (ع) را به شما
دوستان و هموطنان تسلیت میگویم ... در ضمن شبهای قدر است از شما التماس دعا داریم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 20:45 توسط امین |
|
|
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم
روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد" اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!! تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مهر1386ساعت 16:8 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي بدون هيچ دلواپسي ... و لي
سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت |
|
RSS
|